<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[خواهر کوچولو]]></title>
		<link>http://sarv-e-naz.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[خواهرکوشولو]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[نیاز]]></title>
					<link>http://sarv-e-naz.blogsky.com/1387/05/29/post-90/</link>
					<description><![CDATA[<p>سلام </p><p>چند وقته که حس می کنم خیلی خیلی بهت نیاز دارم. به حرفات به محبت هات به حمایتت و از همه مهمتر اینکه دلم میخواد باشی تا تاییدم کنی. کارام رو ببینی و بهم افتخار کنی. اگه بودی...</p><p>مثل اینکه خدا نخواست!!!</p><p>تنها دلخوشیم اینه که فکر می کنم داری میبینی منو و ....</p><p>دوستت دارم!</p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 03:58:45 GMT</pubDate>
					<comments>http://sarv-e-naz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=90</comments>
          <guid>http://sarv-e-naz.blogsky.com/1387/05/29/post-90/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نور]]></title>
					<link>http://sarv-e-naz.blogsky.com/1387/05/22/post-89/</link>
					<description><![CDATA[<p>سلام </p><p>چند روز پیش رفته بودیم بیرون </p><p>شب بود و ماه پشت ابر بود امین و اکرم.... نه امین و اکرم نبودن من بودم با بچه ها یعنی با خواهر برادرا .رفتیم روی رخ یعنی نرسیده به اون. اونجا داشتیم دنبال جا می گشتیم که بشینیم. یه دره اونجا بود . توی دره همش تپه تو تپه بود. تا به حال روشنایی یه شهر رو از یه جای خیلی دور دیدن؟ خب باید دیده باشین تا بفهمین نوری که من دیدم چقدر بود. میون اون تپه ها انگار یه همچین نوری بود! نور شهرهای اطراف و شهر خودمون از دور پیدا بود مثل اونا بود اما همین نور تو دل یه&nbsp;دره! نمی دونم درخت بود یه چیز دیگه اما مثل ستون اونجا&nbsp;وایساده بود! ۴ تا بودن. خیلی خیلی جالب بود. چراغ که میزدیم دیگه به خاطر نور هیچی معلوم نبود. ماه هم نبود که روشن بشه ببینیم چیه. نمی دونم شاید کسی اونجا نشسته بود&nbsp;. انعکاس نور می خورد به تپه ها و کوهها و یه&nbsp;نور مه مانند رو ایجاد کرده بود. یا مثل اینکه توی کارتونا یه صندوق پر از طلا نور میده از دور. چه میدونم یه همچین نوری اونم توی شب یه جایی که راه&nbsp;نمیشه بری اونجا یعنی راه نیست که بری. خب این به نظرمون خیلی عجیب اومد! می خواستیم بریم نگاه کنیم ولی خب نه راه هموار بود و ترس عقرب رو هم داشتیم دیگه ....</p><p>پ.ن:</p><p>دایی بخونه!!</p><p>دایی خب من که گفتم که دلتنگی های من گاه و بیگاهه بی دلیلن خیلی وقتا میان و میرن. توضیح دادنشون سخته خیلی وقتا همینکه بگم به یکی دلم گرفته همینکه یکی بدونه من دلم گرفته خودش همه چی درست میشه. انگار بار غصه از روی شونه هام برداشته میشه. دایی همیشه مزاحمت میشم و به حرفام گوش می کنی من دیگه خیلی شرمندت میشم. مثل امشب.&nbsp;تازه منم خواهر زاده بدی ام و همیشه میزنم زیر قولم و سر کارت میذارم. حالا آشتی؟؟؟&nbsp;</p><p>راستی دایی اگه اومدی و خوندی جواب بده خب ؟ همینجا هم جواب بده . آخه اینجا خیلی خوشحال کننده تره &nbsp;&nbsp;</p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 01:25:06 GMT</pubDate>
					<comments>http://sarv-e-naz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=89</comments>
          <guid>http://sarv-e-naz.blogsky.com/1387/05/22/post-89/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بنویس]]></title>
					<link>http://sarv-e-naz.blogsky.com/1387/05/21/post-88/</link>
					<description><![CDATA[<p></p><p></p><p>بنویس بنویس بنویس</p><p></p><p>میدونم که آروم میشی</p><p></p><p>بنویس خواهر کوچولو</p><p></p><p>خواهر کوچولو رو فراموش نکن سروناز</p><p></p><p>بنویس بنویس بنویس.......</p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 11:07:49 GMT</pubDate>
					<comments>http://sarv-e-naz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=88</comments>
          <guid>http://sarv-e-naz.blogsky.com/1387/05/21/post-88/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
