خواهر کوچولو
خواهرکوشولو
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
پنجشنبه 29 آذر ماه سال 1386
نمی دونم

سلام

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است و انگار

ولیکن بال پروازم شکسته است.........

انقدر حرف تو دلمه انقدر می خوام بگم که نگو. مثل آدمایی هستم که خیلی وقته که یه دوست عزیز رو ندیدن و حالا کنار هم نشستن ولی از شوق نمی دونن چی بگن!

یه اضطراب خوش و بی صبری. یه کمی هم بغض کردم.

بی خیال الان وقت این چیزا نیست. خیلی دلم برای همه تون تنگ شده بود. خیلی خیلی زیاد.

اول

خوب از کجا بگم؟ وای یکی بهم کمک کنه.

اهان فهمیدم. از شاگردهامون شروع می کنم. همون بچه های افغانی. خیلی معصومند. یه ماه دیگه می خوان برن افغانستان. ما هم گفتیم واسه یادگاری براشون یه چیز کوچیک بخریم. خلاصه واسه همشون عروسک خریدیم و بهشون دادیم. خیلی خوشحال شدن. فرداش که من داشتم می رفتم دانشگاه دیدم یونس صدام میزنه و میگه: خاله خاله ما می خوایم واسه شما جایزه بخریم! وقتی برگشتم خونه دیدم بعـــــــــله برای هر کدوممون یه چیزی اورده بودن که اکثرا شکولات بود. وای چقدر ذوق زده شدیم ما.

حرفهای خیلی جالبی میزنن. خیلی بچه های مستقلی ان. یه روز مینا می گفت که یونس اومده بهم گفته خاله مینا من باید روزی 200 تومن بهتون پول بدم.

 مینا : واسه چی خاله؟؟!!!

 یونس: خاله آخه شما به ما درس یاد میدین!!!!

باور کن خیلی از خودم خجالت کشیدم. خیلی وقتا پیش میاد که درس داریم یا زیاد حوصله نداریم، بیچاره ها همینجوری یه چیزی بهشون میگیم و تموم شد.

سعی می کنم که عکسهاشون رو بذارم اینجا. اونوقت می دونین من چی می گم.

دوم

بذارین یه خاطره واستون تعریف کنم. یه روز یکی از دوستامون لیلا مریض بود و بردیمش دکتر. دکتر واسش آزمایش نوشت. رفتیم آزمایشگاه. اقای آزمایش چی یه نگاهی بهمون کرد و رو به دوستم گفت: حامله این؟؟؟؟

من و لیلا با هم: چچچــــــــــــــــــــــــییییییییـــــــــــی !!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آقاهه: ببخشید....

تا یه ساعت بعد فقط سه تایی با آزاده داشتیم می خندیدیم.

رفتنمون به آزمایشگاه و نرفتنمون یه آزمایشگاه همون یه بار بود و بس. فکر نکنم دیگه جواب آزمایش رو گرفت آخرش.

سوم

دلم بارون می خواد. نمی دونم کی میخواد بارون بیاد. اصلا به این زودیا بارون میاد یا نه.................

خداجونی یه کاری کن بارون بیاد. خیلی خیلی دوس دارم بارون رو. خواهش می کنم...........

چهارم:

اگه قرار بود از من دزدی کنین چی رو می دزدین از من؟؟؟؟

 

پ.ن:

1- مینا یکی از دوستای هم خونه ایم هست. حیلی شبیه منه البته من اینجور فکر می کنم.

2- یونس هم یکی از شاگردامونه.

3- آزاده هم مثل مینا هم خونه ایم هست.

4- لیلا هم خونه ای نیست ولی دوستمه.

5- دوباره میام.............

6- عید همگی مبارک

جمعه 2 آذر ماه سال 1386
همچنان ادامه داره..........

سلام به همه

نمی دونم چی بگم. دستام زیاد به نوشتن نمی ره. ولی نمی خوام که اینجا رو همینجوری ول کنم.

هیچ خبر خاصی ندارم. نه اتفاق خاصی نه خاطره ای هیچی.

فقط اینکه الان واسه خاطر این سرعت ایتنرنت اعصابم بهم ریخته و بعدش هم اینکه باید بشینم و یه برنامه بنویسم و تقدیم کنم به استاد و هر کاری می کنم برنامه کار نمی کنه. بعدش هم دلم نمی خواد برم ولی باید امشب یا فردا صبح برم . خدا کنه فردا بریم.

دلم میخواد یه دل سیر تو اینترنت و وبلاگها بگردم.

راستی این شاگردای ما هم میخوان برن کشورشون. فکر کنم تا یه ماه دیگه برن.

توی یه فرصت مناسب عکسشون رو میزارم اینجا.

شاید هفته دیگه اومدم. آخه عروسیه. میام

فقط تو رو خدا منو به خاطر این حرفها و چرندیاتم نزنین خوب؟

تا بعد

خداحافظ همگی

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 28414


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
موجودی به اسم خواهر کوچولو
شناسنامه کامل من...