خواهر کوچولو
خواهرکوشولو
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
شنبه 10 شهریور ماه سال 1386
کلاغهای زیاد

سلام

یه کلاغ چهل کلاغ.

هممون خوب معنیه این جمله رو میدونیم و در نظر ما اصلا کار خوبی نیست. ولی نباید اینجوری فکر کنیم. چون این آقا کلاغه خودش یکدفعه که چهل تا نمی شه. بذارین بگم:

فکر کنین یه اتفاق هیجان انگیز براتون بیفته. یا یه خبر داغ شنیدین. وقتی میخواین اون خبره رو به یکی بگین یا اون اتفاق رو برای یه نفر شرح بدین، برای اینکه از هیجان اون کم نشه خیلی با آب و تاب بعریف میکنین. از اونجایی که میگن شنیدن کی بود مانند دیدن، و از طرفی هم ذهن بشر فوق العاده تخیلی و خیال پردازه و طرف که اونو میشنوه با خودش میگه بابا چه خبر بوده!!!!

خوب اگه طرفتون مثل من باشه، یعنی یه موضوع جالب رو که شنید رو خیلی زود بخواد به یکی بگه، دوباره با آب و تاب بیشتر، اونجوری که توی ذهنش نقش بسته، خیلی بزرگتر از اصل ماجرا رو برای یکی دیگه تعریف میکنه و همین جور ادامه پیدا میکنه تا به چهل کلاغ برسه.

یه جایی توی یه کتاب داستان هم یه چیزی خوندم البته اصل ماجرا رو یادم نیست ولی اونچه از کل داستان من فهمیدم این بود:

یکی یه کلاغ میبینه و به یکی دیگه میگه که من امروز کلاغ دیدم. طرف می پرسه که چند تا؟

فکر کنم یکی دوتا بود!!!

نفر دوم به نفر سوم:

شنیدی که فلانی کلاغ دیده؟

اااا چند تا؟

فکر کنم یه سه تا چهار تایی دیده!!!

نفر سوم................

چیکار میشه کرد!

نتیجه اخلاقی:

از این به بعد اگه یه وقت دیدین حرفتون چند برابر واقعیت به خودتون برگشت یه نفر رو مقصر ندونین. لبخند بزنین و بی خیال بشین!

 

 

پنجشنبه 1 شهریور ماه سال 1386
خوشبختی

سلام

اول:

من خوشبختم. یه آدم دیگه از زندگیش چی میخواد؟ بهترین نعمتی که خدا به من داده خونواده منه. من عاشق خونواده ام هستم. هر چی که خدا رو شکر کنم بازم کمه. با اینکه بابام رفته و دلم براش خیلی تنگ شده، اما بازم خوشحالم. از رفتن اون خوشحالم.اشتباه نکنین. من عاشق پدرم بودم و هستم. خوشحالم از اینکه توی لحظای دلتنگی و روزهای اول زندگی بدون وجود پدر، خدا رو اینهمه به خودمو خونواده ام نزدیک دیدم. به وضوح حس می کردم که خدا داره نوازشم میکنه. انقدر واضح که حس می کردم میتونم لمسش کنم.

توی اون روزا خواهر و برادارم رو دیدم که چجوری هوای همدیگه رو دارن. توی اون روزا من کسایی رو پیدا کردم که با اینکه یه عمر بود کنارم بودن ولی من ندیده بودمشون. حالا با اینکه من پدر ندارم، اما برادرایی دارم که مثل یه پدر پشت من ایستادن و همونجوری بهم محبت می کنن. یکی از اونا که از بچگی من به یه چشم دیگه بهش نگاه می کردم، برادرم عادل بود. خیلی شبیه بابامه. رفتاراش با من، منو یاد اون میندازه. خدا حفظش کنه.

دوم:  

تا به حال شنیدین میگن فلانی آزارش به یه مورچه نمی رسه؟ منم تا دیروز همینجوری بودم. آزارم به مورچه ها نمی رسید. البته فکر کنم یه کمی رسیده بود ولی اینجوری نه. اصلا به من چه خودشون اول شروع کردن. من مثل بچه های خوب کنار حوض نشسته بودم و آب بازی می کردم. دستم رو برده بودم توی آب و هی تکون تکون میدادم. همینکه دستام رو حرکت نمی دادم، دیگه زیاد خنکی اب رو احساس نمی کردم.انگاری دمای آب به یه تعدل میرسید. به محض حرکت دوباره خنک بود. خوب من داشتم اینجوری آب بازی می کردم که اومد روی دستم و شروع کرد به حرکت. اولش کاریش ندادم. بعد یه فوت کردم اما بی ادب نه تنها خودش نرف، دوستاش رو هم صدا کرد. منم که تازه یکی از داستانهای الفدر هیچکاک رو خونده بودم، حس شیطانیم گل کرد و دستم رو تا آخرش بردم زیر آب. به این صورت اونا رو با همین دستام کشتم!! حالا ازار من به مورچه ها هم رسید. آزارم به این یکی نرسیده بود که.....

در آخر با یه بیت از شعر از شاعر ازتون خداحافظی می کنم:

میازار موری که دانه کش است                که جان دارد و جان شیرین خوش است.

یا حق

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 28417


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
موجودی به اسم خواهر کوچولو
شناسنامه کامل من...