خواهر کوچولو
خواهرکوشولو
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386
نقطه چین

سلام

.

..

...

....

.....

......

.......

........

.........

..........

.........

........

.......

......

.....

....

...

..

.

نقطه. سر خط:

نقطه چین

نقطه چینهای زندگی.

یه سوال:

زندگی نقطه چین داره؟

اگه داره چیه نقطه چینای زندگی؟

اصلا اینکه بگیم زندگی نقطه چین داره یعنی چی؟

اگه هم نداره، هیچی.

ولی فکر میکنم داره. فقط نمی دونم چی هستن.

نقطه ته خط.

خداحافظ

شنبه 20 مرداد ماه سال 1386
نخلستون

سلامی دوباره . یه سلام پر از خوشی. یه سلام پر از درختای نخل.

چیه دارم مثل مجری های تلوزیون سلام میکنم؟!! اخه دوباره الکی خوشم.

امروز صبح بالاخره رفتم توی نخلستونا. صبح کله سحر بیدار شدم و رفتیم. با مهلا رفتیم. البته ساعت 5.15 دیگه کله سحر نیست و هوا روشنه.خدا خیرش بده مهلا رو که با من اومد. البته اونم یه دختریه که دست کمی از من نداره و در به در دنبال یکی میگرده که با خودش ببردتش بیرون. خوبه حالا هردومون یکی رو پیدا کردیم. دیگه حالا حالا ها دارین.

مقصد مشخصی نداشتیم. مهلا میگفت که یه باغی اینجاست که خیلی خوشگله. رفتیم اونجا. هوا خنک بود. هنوز خورشید ما رو ندیده بود. یه کمی نشستیم و کلی حرف زدیم. جالبه. ما همسایه هستیم. و از اون گذشته از اقوام دور همدیگه هم میشیم. ولی خیلی کم با هم رابطه داشتیم. از وقتی که صاحب وبلاگ شدیم، دوستیمون کم کم بیشتر شد. البته اونم به صورت اینترنتی. و حالا دوس دارم که بکشونمش توی دنیای واقعیت. شاید اگه قبلا به هم میرسیدیم، حرف زیادی برای گفتن نداشتیم ولی الان کلی حرف داریم. وقتی من به بچه هامون میگفتم میخوام فردا صبح با مهلا برم نخلستون، همه تعجب میکردن.

درختای نخل رو خیلی دوس دارم. یه شخصیت خیلی جالب دارن. احساس دارن. میفهمن. اگه باهاشون حرف بزنی، انگاری اونا هم به حرفهات گوش میکنن. انگار خیلی با خدا هستن. حس میکنم همیشه دارن ذکر میکنن. ای کاش میتونستم یه جوری حرفهای اونا رو بشنوم. میدونین قدیما خیلی خاطر خواه داشتن اینجا. غذای مردم اینجا همون خرما بوده و بس. ولی حالا دیگه غذا محسوب نمیشه. انگاری درختا اینو فهمیدن و یه کمی ناراحتن. به خاطر کمبود زمین، خیلیا درختا رو قطع کردن و خونه ساختن. یکی از باغهای ما هم هست که یه کمی ویران شده. یه روز با بچه ها رفتیم اونجا. دلم گرفت. اونجا جایی بود که وقتی بچه بودیم، همیشه پاتوقمون بود. عصرها میرفتیم اونجا. خواهرا با هم تصمیم گرفتیم که ابادش کنیم. همچین ویران هم نیست. یه کمی توجه میخواد. درختاش از بی توجهی یه کمی رنجور شدن.

دلم میخواد برم پیششون و نازشون کنم. دست بکشم رو تنشون . پوست زبرشون رو لمس کنم. اینجوری بهتر میتونم احساسم رو بهشون بگم و حس اونا رو درک کنم.

روز خوبی بود. همه چی داشت خوب پیش میرفت . ولی وقتی رسیدم خونه دیدم برق قطع شده. هوا هم که گرمه.

اینم چند تا از عکسای اون روزی

نخلستون

 

 

 

سه شنبه 9 مرداد ماه سال 1386
سفر
سلام
خوبین همه
خدا نکنه من یه روز برم جایی اون وقت میشینم و سه صفحه مینویسم که این کارو کردم و اون کارو کردم و اینجا رفتم و ..........
خوب امروز هم یکی از اون روزاست که بعد از عمری دوری از .... هی صبر کنین دوری از چی؟ من که نمیدونم. اصلا بگذریم خوب کجا بودم؟ اهان بعد از عمری ما رفتیم بندر و کلی خوش گذروندیم. چجوری؟ خوب الان میگم.
قبلش بذارین بگم که الان من به صورت خمیر در اومدم و نصفم نیست. آخه انقدر هوا گرم بود که نصف شدم. الانی روی میز کنار صفحه کلید نشستم و دارم با می نویسم و تازه دستم هم درست نمیرسه به همه جا و کلی اینور و اونور میرم. امیدوارم که تا فردا خوب بشم.
خوب تا کجا گفتم؟ اهان بعد از عمری، از این کلمه عمری خوشم میاد بذارین دوباره بگم. بعد از عمری، رفتیم دیگه. خوب برای تفریح که نرفته بودیم. ولی خوب نه اینکه ما خیلی مهم شده ایم و همه از ما امضا می خواهند، فقط برای چند تا امضا رفتیم. امضا کردن که وقت نمی گیره برای همین دست خواهر و برادرا رو گرفتیم و گفتیم می خواهیم برویم بازار. خوب بیچاره ها هم حرفی نزدن و قبول کردن. البته بماند که خودشون هم میخواستن خرید کنن. اولش رفتیم طلا فروشی.... بذارین بقیه این قسمت رو نگم آخه زبان از گفتنش قاصره و دستان هم ناتوان.
یه بار دیگه بگم عمری؟ بعد از عمری................
تا ساعت 12 فرصت داشتیم. تاکید سخت شده بود که ساعت 12 بمب رو بایستی خنثی کنید و اگه دیر بشه همه رفتیم هوا. ما هم سریع کارمون رو انجام دادیم. خدا نصیب نکنه، این خواهر ما بعد از عمری.... میخواد بره مسافرت و حالا توی اون گرما هی ما رو دنبال خودش میبرد اینور و اونور تا بالاخره خریدش رو کرد. حالا نوبت من بود. تا خواستم یه کمی توی مغازه ها چرخ بزنم دیدم ای دل غافل نیم ساعت دیگه بمب منفجر میشه و ما هنوز کلی کار انجام نشده داریم. ضرب العجلی برام تعیین کردن و گفتن یه ربع فرصت داری خرید کنی والا ولت میکنیم تا گم شی!!!!!!!!!! منم بدو بدو همه رو انجام دادم. بیچاره من.
ده دقیقه دیگه مونده بود که داداشم گفت بریم زیتون من کار دارم. سه تایی ریختیم سرش که آره میخوای ما رو معطل کنی و دیر شده و .....از این حرفها. بیچاره داداشم.
رفتیم. خداییش اگه توی بندر بهشت باشه همین بازاراست. انقده خنک بووووووود. ولی خوب به همون اندازه هم گرووووووونه جنساش.
داشتیم میرفتیم که ییهو داداشم یه چیزی یادش اومد. گفتم بریم به اون لوازم تحریری اون رو خیابون. رفتیم . از دیدن لوازم تحریری من همیشه زوق میکنم. کلی چیزای خوشگل دارن. به کتابای بچهگونه نیگاه میکردم که به ذهنم رسید که یه کتاب واسه داداش کوچولوم، همونی که مرغ داره) بخرم. نمی دونم چرا همش چشمام دنبال کتابای رنگ آمیزی بود. خواهری بهم گفت چرا اینا رو بر میداری؟ اون که سال سومه دبستانه رنگ آمیزی میخواد چیکار؟
یه نیگاه به ساعتم انداختم دیدم ای دل غافل یه دقیقه دیگه بمبه منفجر میشه و ما هنوز نرسیدیم. حالا ما هی میرفتیم این رو خیابون و او رو خیابون. قصد کشتن داداشم رو کرده بودیم که نجات پیدا کرد و بالاخره رفتیم خونه. البته خونه داداشم.
وقتی رفتیم، بمبه رو زودتر از ما رسیده بودن و خنثی کرده بودن.
نشستیم و کلی با هم حرف زدیم و کلی بگو و بخند. بعدش هم یه نهار مفصل نوش جان کردیم و دوباره گفتمان کردیم با همدیگه. یه مجله بود که توش فال حافظ بود. ما هم یکی یکی به نوبت فال گرفتیم. وای فال من عالی بود. کلی ذوقیدم.
اووووووف نفسم بند اومد از بس یه ریز حرف زدم.
مگه مجبوری اینهمه حرف میزنی؟
اره عقده دارم خیلی وقته که اینهمه حرف نزدم. اصلا به تو چه مگه تو فضولی؟
اره . اصلا دوس دارم فضولی کنم تو کار تو
برو تو کار یکی دیگه فضولی کن
نمیرم
برو
نمیرم
یبتنتنیتنتینکینتبنتنیتبنیت
خودتی ثیتادزذتباتاابنااشتا
ببخشید این همش میاد اینجا حرف اضافی میزنه
خوب کجا بودیم؟ ولش کنین مهم اینه که من اومدم خونه و دوش گرفتم و چند تا از گل سرای خوشگلمو که امروز خریدم زدم تو موهام که هی تو چشم نیاد. آخه انقده کوتاهشون کردممممم. بچه ها میخوان یه اسم دیگه روم بذارن. میگن حالا پسر شدی. میگن یه داداش دیگه داریم حالا.
مامانم بعضی مواقع منو با داداشم اشتباه میگیره.
راستی یه اسم پسرونه بگین که به من بیاد و خوشگل هم باشه.
خوب همین دیگه
اگه می خواین همیشه اییییییینهمه بنویسم دعا کنین من زود به زود برم بیرون. اگه نه هم میتونین از خدا بخواین که دست و پاهام بشکنه که نتونم بیرون برم!!!!!!!!!!!!
خداحافظ
یه چیز دیگه یادم اومد بگم؟
این خواهر زاده ما خیلی بامزه تشریف دارن. میدونین همش میاد پیش من و گل سرای منو میخواد برداره. پسره هااااا . بچم دو سال ونیم بیشتر نداره. بهش گفتم برات چی بخرام میگه از اینا. و اشاره میکنه به گل سرم. تازه ناخوناش رو هم همیشه لاک میزنه. وقتی که چادر رو سرش میکنی دیگه میشه یه دختر ناز و مامانی. به خواهرم میگم اگه یه وقت دلت خواست دختر داشته باشی یه چیزی سر این بچه کن میشه یه دختر ناز.
همین دیگه
فقط یه چیز دیگه خوب؟
من بالا خره فردا میخوام برم توی نخلستون. راستش رو بخواین کسی باهام نمیومد از اونجایی که یار در همسایگی و ما دور جهان میگردیم، مهلا جون بهم پیشنهاد داده که با هم بریم. خب منم با کله قبول کردم و فردا صبح کله سحر میخوام برم.
خب ایندفعه دیگه واقعا خداحافظ
پ.ن:یه دوست خوب به نا علی اقا توی پست قبلیم برام یه نظر گذاشته بود دلم میخواد اینجا باهاش حرف بزنم
سلام
خیلی برام جالبه کمتر کسی رو مثل خودم دیده بودم
کاشکی شما هم وبلاگ داشتین تا من میتونستم برادر دوقولوی بزرگتر از خودم رو بیشتر بشناسم
سلام منو به خانمتون برسونین

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 28449


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
موجودی به اسم خواهر کوچولو
شناسنامه کامل من...