خواهر کوچولو
خواهرکوشولو
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
جمعه 29 تیر ماه سال 1386
زندگی

سلام

شاد و شنگولم امروز. حس میکنم هیچ چیزی نمی تونه امروز منو غمگین کنه. اتفاقی نیفتاده. همینجوری الکی خوشم.

خوبه همینجوری خوش باشی. و حس کنی هیچی نمیتونه باهات بجنگه.

 

یه کمی دلم یه جوریه. حرفهای داداشم ........ فکر اون........اینکه ناراحته............ هی زندگی...........

چند وقت پیش یه جایی توی این دنیای مجازی، یه خونواده تشکیل دادیم. اوایل خیلی خوب بود. حالا داره روزای بدی رو پشت سر میذاره. روزهای بد که نه ولی یه جورایی هیچ کدوم نیستن. حتی من!

 

همیشه فکر میکنم که زندگی یه جورایی مثل نمودار سینوسه. از صفر شروع میشه و بعد یه سیر صعودی رو پیش میگیره تا یه جایی میرسه که خیلی خوبه. آخر خوشی و خوشحال و خوبی. بعدش دوباره نزول پیدا میکنه. تا جایی میره که به بدترین جا برسه. اون لحظه ها لحظه های بدیه. خیلی دردناکه. دیگه حس میکنی اگه از این بدتر بشه میمیری. شاید هم همچین فکری نکنی ولی خیلی بد و سخته. بعدش کمکم شروع میکنه به خوب شدن و دوباره همون سیر صعودی رو پیش میگیره و کمکم به سر حد خوشی و خوبی میرسه.تا کمکم دوباره روال عادی و همینجوری دوباره لحظه های سخت. همینجوری تا بینهایت ادامه داره. تا زمانی که روحمون پر بکشه بره آسمون.

مهم اینه که اون لحظه های سخت رو به امید روزهای خوب بگذرونیم و تحمل کنیم و لحظه های خوشی رو به یاد روزای سخت از دست ندیم و خرابش نکنیم و خدا رو شکر کنیم.

همین!

سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386
دلم................

سلام

 

  یه جورایی دلم گرفته. هم یه کمی دلم گرفته و هم شادم! دو احساس متضاد رو با هم دارم. انگاری دلم میخواد بهونه بگیره و یه    کمی گریه کنه ولی بهونه ای پیدا نمی کنه. خیلی وقته که گریه نکردم. شاید بگین این خیلی خوبه ولی برای من این خوب نیست. این یعنی دلم داره سنگی میشه. میخوام دلتنگ بشم. میخوام غم انگیز بشم. بی احساسی بد ترین چیزه. اینکه ببینی هیچ حس به خصوصی نداری. این برام خیلی دردناکه. یه جورایی حس یکنواختی میکنم.

میدونین من همیشه وقتی میخواد یه اتفاقی می افته که ناراحت کننده باشه، خیلی سعی میکنم که اهمیت ندم. فکر کنم انقدر از مشکلاتم اعم از کوچک و بزرگ، با بی اهمیتی چشمام رو بستم و به خودم همش گفتم نه درست میشه که دیگه یه جورایی برام عادت شده!!

دیگه زیاد چیزی ناراحتم نمیکنه. خیلی از دوستا و آشناها بهم میگن که زیادی خشکم.

دلم میخواد یه روز صبح خیلی زود، قبل از اینکه هوا روشن بشه، بزنم بیرون از خونه و توی نخلستونها بگردم واسه دل خودم. یه عالمه عکس هم بگیرم. دستام رو توی جوی آب فرو ببرم، توی جوی آب راه برم.......................

آخ که چقدر خوبه. من دلم اینا رو میخواد. من دلم میخواد برم بزنم به کوه و دشت. از سکوتش لذت ببرم. دلم میخواد هیچ کس نباشه. فقط من باشم و گنجشکا و صدای آب.

همه اینا هست. اگه صبح زود بری تو نخلستونا، همش هست. نمی دونم که میتونم برم یا نه.........

اگه رفتم.............

همش فقط نیم ساعت باهام فاصله داره....... پیاده......... ولی خیلی دور میمونه...........

اگه برم....................

یکشنبه 17 تیر ماه سال 1386
یاد ایامی که ..........

سلام

خیلی تنبل شدم

یه هفته میشه که هیچی ننوشتم. این روزا زیاد دستم به نوشتن نمیره. البته میتونم یه مشت اراجیف پشت سر هم کنم. دلم میخواد خوب بنویسم.

بالاخره پس از گذشت چند وقت تموم شد. امروز اقا معلم زحمت برقش رو هم کشید. خوشگل شده. خداییش اقا معلم خیلی کمک کرد. منم هی بهش میگفتم کارگرمی تو !!!!!

مژده مژده :

من دوربین دار شدم. اینم باز شرمنده اقا معلم هستیم. داداش خیلی خوبیه. البته داریم قسطشو میدیما. هنوز مموری نداره یعنی داره ولی هر 5 دقیقه ای باید خالیش کنم.

خیلی وقته که بیرون نرفتم. حالا که دوربین دارم و میخوام یه عالمه عکس بگیرم، خونه نشین شدم. کامپیوترم پر شده از عکس باغچه مون و گربه ها و مرغها.

نگفته بودم مرغ داریم؟

خوب داداش کوچیکم عمار چند ماه پیش 3 تا مرغ واسه خودش خرید. یکیش گم شد. یعنی در حیاط باز بود اونم فرار کرده بود. حالا دوتاشون موندن. تازه تخم هم میزارن. یکی قهوهای و یکی سفید. اونی که قهوه ایه تخماش هم قهوه‌ای ان. اون یکی تخماش سفیدن.

اینم منم . مال وقتیه که من نقاش بود. هی یادش بخیر!!!

 یاد ایامی که ..........

اینم عکس خونمونه که رنگش کردم

خونمون

 

   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 28433


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
موجودی به اسم خواهر کوچولو
شناسنامه کامل من...