خواهر کوچولو
خواهرکوشولو
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
سه شنبه 22 خرداد ماه سال 1386
عنوانی نداره

اول:

     سلام

 

دوم:

     ممنونم از همه دوستایی که خیلی مهربونن و بهم سر زدن و دلداریم دادن.

 

سوم:

      فکر کنین 15 روز تا یه ماه دیگه مونده به کنکورتون. زیاد هم درس نخوندین. البته خوندین ولی خوب همیچین وارد نیستین. توی یه همچین موقعیتی هر کسی باشه میشینه توی خونه و مثل بچه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آدم درس می خونه.

اما یه آدمی مثل منم پیدا میشه ( البته اگه داداشم نگه که تو که آدم نیستی تو یه پرنده‌ای ) که توی این چند روز و دقیقه‌های آخر بیاد و به جای درس خوندن، خونه رو رنگ بزنه.

 

چهارم:

        رنگ زدن خونه دیگه به آخرش رسیده داره تموم میشه دیگه. کلاسهای کنکور هم شروع شده و طول روز وقتم رو با کلاس گذاشتن ...نه .... کلاس رفتن میگذرونم. شب عصر که میام خونه شدم مثل یه میت. هوا هم که شکر خدا بس ناجوانمردانه گرررررم است. تازه کار من شروع شده لباس کارم رو میپوشم و میرم روی بشکه حالا رنگ نزن کی بزن. سر تا پای لباسم رنگی شده. خوشم میاد ازش. اصلا من تو لباس کار خیلی راحتم!!!!

 

پنجم:

       اگه باز از روزگار دلت گرفت        لحظه‌هات ثانیه‌هات ابری شدن        بیا با من     بیا بامن

       نمی دونم بچه ها به من امیدواری میدن یا اینکه نه واقعا اینجوری هست. بهم میگن اگه این سه هفته رو مثل بچه خوب درس بخونم حتما قبول میشی و یه چیز خوب هم قبول میشی. خدا کنه بتونم بچه خوب بشم. 

 

شیشم:

        حرفهام تموم شدن ولی از ترتیب رنگها خیلی خوشم میاد واسه همین همینجوری می نویسم این چند تای آخر رو. یادش بخیر آقای امیری دبیر فیزیک مون وقتی داشت ترتیب رنگها رو می گفت، حروف اول رو کنار هم گذاشت و یه کلمه ساخت و بهمون گفت اینجوری یادتون نمیره. واقعا هم همین طور شد.

 

هفتم:

        خداحافظ

سه شنبه 15 خرداد ماه سال 1386
بابا

نمی خواستم چیزی بگم می خواستم اینا رو برای خودم نگه دارم میخواستم همیشه مال خودم بمونه نه کس دیگه ای ولی امروز اتفاقی افتاد که تا مرز انفجار منو پیش برد . یه ادم احمق اومده به بابام مرد بزرگی که الان یه ساله که رفته پیش خدا توهین کرده هنوز نمی دونم چی نوشته و نخوندم اما با شنیدن این حرف ............................

فکر می کردم قوی هستم فکر می کردم دیگه یادم رفته و باهاش کنار اومدم ولی نه فهمیدم که نه به این راحتی ها نیست که یادم بره و باهاش کنار بیام .

خیلی دلم میخواد هر چی از دهنم در بیاد بهش بگم اماجواب ابلهان خاموشیست. همونطوری که برادرم گفت با این حرفهاش هیچ خدشه ای به بابای ما و نام نیکش وارد نمیشه. اون فقط یه ادم حسوده همین و بس

با این کارش فقط باعث شده که داغ دل ما رو تازه کنه . مایی که تازه کمکم خونوادمون داره با حال عادی خودش بر می گرده . هیچوقت نمی تونم ببخشمش .

با خودم عهد بسته بودم که هیچ وقت از این دردم نگم سالگرد وفاتش که رسید هیچ چیزی نگفتم. اما دلم می خواد این دفعه بگم ار خودش از خوبی ها از اینکه نبودش برامون چقدر سخت بوده و هست و خواهد بود .

بابای من مردی بود که تا آخرین نفسهاش برای خونواده اش زحمت کشید نه فقط برای بچه هاش بلکه برای خواهراش و برادراش و مادر و پدرش هم مثل یه پدر بود . نزدیک به 20 سال بیماری قلبی داشت هم بیماری قلبی و هم دیابت . بهترین سالهای عمرش رو توی غربت کار می کرد هر کاری کارهای سخت . توی غربت از 19 سالگی کار میکرد تا لحظه ای که روحش پیش خدا رفت . بابای من توی غربت .... تنها..... دور از خونواده و بچه هاش و تموم چیزایی که دوستش داشت..... نفسهای آخرش رو کشید و از این دنیای لعنتی رفت راحت شد از دردهای دنیایی .

می خوام به اون ادم بگم تو تو که این حرف رو میزنی چرا جرات نداری بگی کی هستی؟ تو توی اون روزهایی که از همه جا می اومدن واسه تسلیت کجا بودی چشات نمی دید اگه اون خوب نبود اگه اون بدی در حق کسی کرده بود چرا می اومدن توی اون روزا از بچه های مدرسه دینی و علما گرفته تا رئیس مجلس و ..........

چه لحظه هایی بود اون روزا آدمای مختلفی می اومدن مسخره بود یه عده می اومدن و داشتن سرک می گشیدن توی خنه ها . یه عده داشتن نیگاه می کردن که کی از همه بیشتر ناراحته و داره گریه می کنه ؟ ایا مامان من ناراحت تره یا نامادری که مثل مادرمه؟ خیلی خیلی مسخره بود

بابام همیشه قلبش درد می کرد . یه شب وقتی که مریض بود در حالی که از درد رنگ به چهره نداشت . ما کنارش نشسته بودیم خنده ای تحویلمون داد و گفت که خوشحالم خوشحالم که خدا شما ها رو بهم داده . شماها بزرگترین سرمایه های من توی زندگی هستین. توی اون لحظه ها خدا رو شکر می کرد.

شاید بگین هر کسی باشه از بابای خودش تعریف می کنه اما نه اینا عین حقیقته

همشهری ها بهتر می دونن

این بابامه

مرحوم عبدالله درر

سه شنبه 8 خرداد ماه سال 1386
تیک تاک

تیک.... تاک...تیک ..تاک..تیک. تاک.تیک تاک تیک تاک تیک تاک ............

صدای ساعته که اینجوری می گه. داره چی میگه؟

شاید از گذر عمر حرف می زنه. نه گذر عمر رو خیلی چیزای دیگه هم می تونن ازش بگن لازم نیست یه ساعت کوکی اینا رو برام بگه.

تیک تاک لالایی شبانه من بوده خاطرات یه زندگی خوب و با خدا بوده شبا با صدای اون می خوابیدم.

تیک تاک  تیک تاک: دلم برات تنگ شده.

تیک تاک  تیک تاک: شبا بدون صدات خوب نمی تونم بخوابم.

تیک تاک  تیک تاک: من ساعت کوکی می خوام.

تیک تاک  تیک تاک: کجا می تونم پیدات کنم؟

تیک تاک  تیک تاک: تو ساعت کوکی داری؟

تیک تاک  تیک تاک: به من میدیش؟

   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 28443


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
موجودی به اسم خواهر کوچولو
شناسنامه کامل من...