خواهر کوچولو
خواهرکوشولو
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
سه شنبه 29 اسفند ماه سال 1385
بهار

نرم نرمک می سرد اینک بهار

خوش به حال روزگار ..........

سلام

اول:

ما همچنان در سرگردانی و بی خانمانی بسر میبریم . وقتی به خودم نگاه  میکنم یاد کسی می افتم که سالیان دارزیست  که از خانه اش دور افتاده و میون زمین و هوا معلق ........ بد جوری بحران زده شدیم و هیچ جا رو خونه خودمون نمی دونیم نمی دونم فقط من اینجوری ام یا الطاف هم همینجوریه ؟؟؟ بی بی رو امروز دیدم ازش پرسیدم که نمی خوای بیای خونه گفت نه فکر کنم اگه یه جا موندگار بشم واسه چشام بهتره . تا وقتی که خوب خوب نشه نمی یاد و من همچنان سردرگمم......

دوم:

بهار رسیده البته اینجا از چند هفته پیش بهار اومده بود و درختا جوونه زدن و شکوفه دادن اما حال و هوای نو روز یه چیز دیگه است. دلم میخواد برم سفر نوروزی. یه شبی مرغای مهاجر داشتی کوچ میکردن و از اینجا میرفتن. هر سال همین موقع کوچ میکنن . شب توی آسمون داشتن پرواز می کردن و سر و صدا می کردن انگاری داشتن همدیگه رو صدا می کردن . داداشم عادل گفت که دارن همه رو خبر دار می کنن تا کسی جا نمونه تا به حال بهش فکر نکرده بودم که اینجوریه .....داشت بارون میومد و من دلم میخواست یکی از اونا باشم تا باهاشون برم و پرواز کنم..........

 از اونجایی که خونه بی بی کنار خونه عادل هست یه سری اونجا هم رفتم .........کسی نبود ......کلید داشتم ......صدای بارون که به پنجره میخورد ............. بوی خاصی که خونه بی بی میده ......... وای چه لحظه ای بود .........بوی بارون همه جا رو گرفته بود ............... نیمه های شب بود هنوز خوابم نبرده بود............. دیدم یه صدایی میاد.......... صدای بارون بود .........همراه با رعد و برق ...... شاید خیلی ها از رعد و برق بترسن و با شندین اسمش خاطره خوبی براشون زنده نشه اما واسه من صدای رعد و برق یاد آور خاطره هاست ....خاطره هایی از زمان بچگی هام از با هم بودنمون و از

 پدرم ...............

بازم یه بدقولی دیگه . من چیکار کنم که اینترنت خوب بشه ؟؟ خسته ام کرده نمی دونم فقط به من گیر میده یا به همه ؟؟؟

تا بعد

 

سه شنبه 22 اسفند ماه سال 1385

روی سکوی کنار پنچره همه شب جای منه                                                                                                                                                                              

چند ورق کاغذ و یک دونه قلم همیشه یار منه

کاغذای خط خطی از کنار در باز پنجره

می پرن توی کوچه

سر حال از اینکه آزاد شدن

نمیدونن که اسیر دل سنگ باد شدن

دیگه بیداری شب عادتمه

همدم سکوت و تنهایی من تیک تیک ساعتمه .......................

خیلی این ترانه رو دوست دارم منو با خودش کجاها می بره خدا میدونه

انقدر خونه موندم و درس نخوندم که از خودم بدم میاد عذاب وجدان باهامه. من..........من ......من میخوام درس بخونم میخوام توی جامعه یه نقشی داشته باشم نمی خوام بی فایده باشم دلم میخواد واسه خونواده و جامعه ام مفید باشم آرزوهای دور و درازی دارم خدایا حال این دلمو خودت بهتر از هر کسی میدونی خدایا تنها امیدم تویی کمکم کن

سلام به همه

نمی خوام این حرفا رو بزنم ولی هر از گاهی اینجوری میشم از خودم به تنگ اومدم. ناراحت نباشین  تا فردا صبح خوب میشم(حالا کی ناراحت شد که اینو میگی )

یه زمانی یه دختر بود که یه دوست داشت همیشه باهم بودن و خیلی دوستش رو دوست داشت . دوستش ازدواج کرد و از پیشش رفت رفت یه جای دور . با هم در ارتباط بودن . اینترنتی و هر از گاهی هم دلشون واسه قدیما تنگ میشد به روش سنتی نامه مینوشتن . هفته پیش دوستش اومد بی خبر البته اون بود که خبر نداشت . حالا هم خوشحاله و هم ناراحت . خوشحاله که بعد از 6 ماه اونو دوباره دیده و ناراحت از اینکه دوباره دوست خوبش می خواد بره همین جمعه که بیاد میره و دوباره ....................

خدایا پشت پناهش باش و نذار طوریش بشه نذار غصه بخوره و دلتنگ بشه . یه کاری کن که زودی برگرده ..... خیلی دوستش دارم

بی بی که دوباره چشمش رو عمل کرده هنوز خوب نشده میگه که این دفعه چشمام بد تر شده میگه که وقتی که عمل نکرده بودم بهتر می تونستم ببینم

خدایا امشب خیلی چیزا ازت میخوام اشکالی نداره ؟؟

میخوام که بی بی خوب بشه . چشاش دوباره ببینه . خدایا اون داره غصه میخوره از اینکه نمی تونه ببینه و نمی تونه قران بخون .

هر کاری کردم امروز اینترنت ازم ایراد گرفت و نشد که عکس بذارم

قول میدم یه روز دیگه بذارم

سه شنبه 15 اسفند ماه سال 1385
عکس

سلام

هنوز هم اینجام خونه خودمون . دلم واسه خونه ی بی بی تنگ شده . فکر کنم وقتی شما دارین این مطلب رو می خونین من خونه بی بی باشم

قرار بود که عکسهایی از خونه بی بی براتون بیارم اینم از عکسها

خونه مادر بزرگه هزار تا قصه داره

خونه مادر بزرگ

هر چی نشستم خود مخمل نیومد آخرش مجبور شدم عکس پسر عموش رو بذارم

سعی میکنم خودش رو هم بیارم

یه دوستی دارم که تازه باهاش آشنا شدم مرجان جون . مرجان واسه کودک درون خودش اسم گذاشته گیگیلی. پسر داداشم عادل یه عروسک داره که اتفاقا خیلی هم دوستش داره . از روزی که اسم گیگیلی رو شنیدم توی ذهنم گیگیلی شکل اون عروسک بود. به مرجان جون قول داده بودم که عکسش رو براش بذارم اینم گیگیلی

گیگیلی

بازم عکس هست ولی میذارم برای یه روز دیگه

حق نگهدارتون

   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 28447


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
موجودی به اسم خواهر کوچولو
شناسنامه کامل من...