خواهر کوچولو
خواهرکوشولو
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
شنبه 28 بهمن ماه سال 1385
نا موفق

سلام به همه دوستای گلم

اول:

دو چیز است که ندارد شکل مردی

بامجان رسیده چای سردی

این شعریه که بی بی هر وقت چاییش سرد می شد اونو می خوند

حالا که خونه نیست خیلی تنها شدیم البته با الطاف به زندگیمون ادامه می دیم ولی حضور اون یه چیز دیگه بود. تازه که اومده بودم اونجا خیلی رویایی بود. روزهایی که بارون می اومد حیاط خونه بی بی خیلی با صفا می شد. یه کم دلم هوای اون روزا رو کرده . یه روز به بی بی گفتم که قصه فلک ناز رو برام تعریف کنه اونم تا آخرش رو برام گفت داستانش شبیه هفت خوان رستم بود برای من که جالب تر بود . حیف که زیاد یادم نمونده و الا براتون تعریفش می کردم

دوم:

ما تو خونه به قول الطاف یه موجود کوچولو هم داریم که اگه یه روز صدامون نکنه دلمون براش تنگ میشه پسر داداشم عادل رو می گم ، عبدالله.

سوم:

یه روز با دوربین رفتم شکار مخمل ولی هر چی نشستم نتونستم پیداش کنم اون روز فکر کنم فهمیده بود و برای اینکه شناسایی نشه نیومد که من عکسش رو بگیرم . یه چند تایی هم عکس از کنار های دزدی گرفتم ولی همشون حذف شد . دوباره باید برم دزدی و برای شما دوستای خوبم عکس اونا رو بگیرم و بذارمشون توی وبلاگ (اگه آقا معلم یاری کنه ).

تا یه روز دیگه ...........

دوشنبه 23 بهمن ماه سال 1385

سلام

خونه خالی خونه غمگین خونه سوت و کوره بی      بی بی

سه شنبه هفته بیش بی بی رفت تا چشاش رو عمل کنه و شکر خدا عمل هم کرد و خوب بود توی این چند روز من و خواهرم فاطی هم خونه خودمون مامان بودیم. حالا هم بی بی رفته خونه خاله ام (مامان الطاف) و تا حالش بهتر بشه اونجا می مونه . من با دختر خاله هم توی خونه موندیم و داریم زندگیمونو می کنیم . خوش می گذره بد نیست ولی جای خالی بی بی احساس می شه

دوم :

یه شب خوابیده بودم. تموم اتاق تاریک بود بطوری که هیچ چیزی رو نمی شد دید فقط تسبیح شب نمای بی بی نور کمی می داد و یه کم می شد اونو دید. یه کم که گذشت دیدم تقریبا روی تخت یه نوری هست که از نور تسبیح بیشتره . فکر کردم که یه تسبیح دیگه است. خوابم میومد همون جوری که داشتم به اون نیگا می کردم خوابم برد. صبح که بیدار شدم رفتم تا ببینم که اون نور چی بوده ولی دیدم هیچ چیزی اونجا نیست . خیلی تعجب کردم به بی بی گفتم که من دیشب یه نور دیدم. بی بی گفت که آره منم بعضی وقتا یه نور می بینم. یه شب یه نور خیلی بزرگ دیدم فکر کردم که لیله القدره رفتم بیرون دیدم هیچ چیزی نیست . بعدش بابا بزرگ (خدا رحمتش کنه )گفته که اون نور خداونده نوری که از ما محافظت می کنه. شاید تو هم همونو دیدی . خلاصه من کلی خوشحال شدم و شاد بودم . بعد از چند روز دوباره همون نور رو همون جوری همون جا  دیدم این دفعه رفتم به سراغش اما وقتی نزدیک شدم متوجه شدم که این نور از لای بنجره میاد و نور چراغیه که توی حیاط آقا معلم روشنه!!!!!!!!! کلی توی ذوقم خورد و ناراحت شدم اما نوری که بی بی دیدم بود وافعی بوده آخه اون یه جای دیگه بوده و یه جور دیگه.

تا بعد خداحافظ

دوشنبه 16 بهمن ماه سال 1385
پادشاه مار کش

سلام  

دوباره یه روز دیگه و یه قصه دیگه از قصه های خونه مادر بزرگه .................

اول:

به دلیل باج گیری ها و کاکائو هایی که از دست دادمشون رفتم و اعتراف کردم با الطاف رفتیم به بی بی گفتیم که چیکار کردیم البته با کمی سانسور (بالاخره باید یه چیزیمون شبیه ایرونی ها باشه دیگه) . دیگه می ترسم که بنویسم که کلیده رو پیدا کردم یا نه یا اینکه توی اون صندوقه چی بود

دوم:

یه روز با بی بی توی آشبز خونه نشسته بودیم ظهر بود و اذان هم گفته بود الطاف رفت که وضو بگیره که یهو صدای جیغ اونو شنیدم . دیدم که داره می دوه و میاد به طرف ما . داد میزد مار مار یه مار دیدم رفت تو حموم . رفت که به شوهر خاله ام که اونجا بود بگه که بیاد و ماره رو بکشه . با شجاعتی که نمی دونم از کجا اومده بود گفتم نه نرو من می رم می کشمش . بعد یه چوب بلند برداشتم و با دست و پایی لرزان رفتم تو حموم .دیدم ماره کنار در نشته تموم موهای بدنم سیخ شد ولی به روی خودم نیاوردم آخه الطاف بیرون ایستاده بود و داشت منو نگاه میکرد برای حفظ آبرو هم می بایست که اونو می کشتمش .با چوبه زدم روی گردنش داشت چوب رو گاز می گرفت الطاف هم داشت داد می زد که مواظب باش که نیش نزنه تو رو و می گفت که بزن تو سرش. انداختمش رو زمین و با چوب سرش رو له کردم . بعد فاتحانه بالای سرش ایستادم و به بی بی و الطاف گفتم که کشتمش دیدی کاری نداشت. (اینو در حالی می گفتم که دست و پاهام می لرزید.) اونو برداشتم و رفتیم تو باغ خاکش کردیم . البته یه کمی هم الطاف رو ترسوندم آخه اون از مار می ترسید

اطلاعیه : هر کی تو خونشون مار داره منو خبر کنه تا بیام بکشمش

تا بعد

   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 28415


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
موجودی به اسم خواهر کوچولو
شناسنامه کامل من...